غیرت به باد رفته و تعصب به جای مانده!

دسته : (اجتماعی) توسط علیرضا در ۰۴-۰۵-۱۳۹۰

علی پسر جوان ۱۹ ساله ای که در شب تولد امام زمان مورد حمله افراد شرور قرار گرفته بود، با اصرار و تعصب بی جای چند سایت و خبرگزاری “طلبه ناهی منکر” نام گرفت.

اما هیچ کس بحث از ۲۶ بیمارستان متخلف و کاسب این شهر را به میان نمی آورد که به لحاظ انسانی و وظیفه پزشکی خود از پذیرش این مجروح خودداری می کنند.

در این میان عده ای بیمارتر از تفکر حاکم بر بیمارستان های این متروپل بی در و پیکر، خیال بافی می کنند که علی به خودرویی که صدای پخش آن زیاد بوده اعتراض کرده و نتیجه مزاحمت خودش را دیده است!

جالب است، در کشوری که روزگاری باباشمل ها و کلاه مخملی هایش به ناموس پرستی و غیرتمندی پز عالم را می دادند و حاضر بودند انگ بی نمازی و عرق خور بودن را بر دوش بکشند، ولی تهمت بی ناموسی و بی غیرتی را به دنبال خود نبینند، کار به جایی رسیده که هر دسته ای از بزهکاری های این چنین که محصول گشاد کردن بی هدف پایتخت است، برای خودش نان و آب سیاسی دست و پا کند.

نمی دانم چه اصراری است که یک جوان با غیرت ایرانی که توان نگاه کردن به لحظات تلخ دزدیدن یک دختر را ندارد، باید دستاویز عناوینی خاص مانند طلبه و ناهی منکر شود؟

حیرت انگیزتر زمانی است که مادر این جوان ۱۹ ساله که تازه طلبه پایه دوم حوزه است از سوء استفاده تبلیغاتی وزیر بهداشت از موضوع حادثه پسرش شاکی بوده و صدایش به آسمان بلند می شود.

مادری از که قضا باید چادری و بسیار سنتی باشد، اما شاید برای بسیاری از جمله سازندگان عنوان طلبه ناهی منکر قابل پذیرش نیست در نتیجه نام و نشانی از او نمی بینیم و حتی در فیلم تبلیغاتی خانم وزیر هم پر رنگ نیست.

در آن سو هم جماعتی هرهری مسلک که همواره از لب گود فریاد “لنگش کن” را آموخته اند، ماجرا را به تجربه های شخصی یا تعاریف عمومی جامعه از تصور این حادثه ربط می دهند، تا دق و دل خود را سر این جوان خالی کنند!

این وسط حضرات آقایان رئیس بنگاه های تجاری درمانی (بیمارستان) در تهران نه تنها به واسطه درآمدهای هنگفت و سودآوری های شگرف که از قضا بعضی ها هم در آن شریک هستند، زحمت واکنش را به خود نمی دهند که هیچ، به نظر در این روزها به پروپاگاندای خانم وزیر برای دست و پا کردن برد مدیریتی شگرف خودشان از گردن دردیده شده این جوان پوزخند جالبی هم زده اند.

به واسطه محل کارم صبح به صبح از برابر یکی از بیمارستان هایی که علی را در آن پذیرش نکرده اند، رفت و آمد دارم. مدتهاست که عادت کرده ام در برابر بیمارستان فضایی اختصاصی را برای یک خودروی بسیار شیک و مجلل خالی ببینم.

روزی ایکس ۶، روز دیگر اس ۳۵۰، روز دیگر پورشه، روز دیگر ۷۵۰ ال آی و به تازگی ال اس ۴۰۰، از قضا تصور نکنید تصورات سوسیالیستی یا اشتراکی دارم و برای دسترنج آقای دکتر گوش تیز کرده ام، نه!

ولی به قول قدیمی ها باور این موضوع که کسی بتواند حریف این حضرات عرش سوار در ایران شود، برایم کاملا غیر قابل درک است. نمی توانم قبول کنم که کسی جرات سوال از این خدایگان نوین متولد شده در ۶ سال اخیر را دارد!

علی جوانی که به طبع فرهنگ اصیل و سنتی ما نتوانسته در برابر مزاحمت و دزدی ناموس سکوت کند، گرفتار دو نگاه متعصب و بی منطق است.

نخست کسانی که تنها فاکتورهای خاص مذهبی را نشانه سلامت و توانایی برای انسان بودن می دانند و در برابر آنها کسانی که دق و دلی مذهبی نبودن را سر هر موضوعی که دسته اول از آن حمایت کرده یا بهره برداری کرده خالی می کنند.

نگون بخت این وسط کسی که برای دل خودش و تربیت خانوادگی اش و هزاران سال فرهنگ ملی اش این گونه دل به دریای حادثه سپرده تا فریاد مادرش به آسمان برسد.

چه سود؟ وقتی پلیس ما طوری رفتار می کند که شاهد ماجرا از ترس آرامش و امنیت خودش جرات بیان واقعیت ها را ندارد و در متروپلی به این وسعت با پلیس روستایی فرقی ندارد.

چه سود؟ وقتی مذهبی متعصب هنوز هم دنبال پلاک ویژه است تا برای نمونه یک ارزش فرهنگی ایجاد کند و به دیگران تفاخر کند!

چه سود؟ وقتی خانم وزیر رها شدن بیمار را در کنار خیابان توطئه می گوید و ۲۶ بیمارستان را تنها ۲ یا سه بیمارستان می داند ولی فراموش نمی کند دوربین تبلیغاتی اش همراهش باشد.

حدود هفت سال پیش که سردبیر همشهری محله یک بودم و سرمقاله هایم برای چند نفر دردناک شده بود، آقازاده ای که به واسطه دعوت او راهی همشهری شده بودم با عصبانیت دلیل بیان اصول مدیریت شهری و مبنای مدیریت شهری در متروپل را در نوشته هایم جستجو می کرد.

یک بار کم مانده بود قالب تهی کند و رگ گردنش را فدای حساسیت آقایانی کند که الان یکی از آنها مجاور ساحل بیروت است و دیگری مشغول پخش روزنامه در تهران!

در آن روزها دوست آقازاده نه سوادش می کشید و نه درک می کرد، نتیجه و محصول گشاد کردن دروازه های یک شهر و تبدیل آن به یک متروپل تجربه های ترسناکی است که علی یکی از آنهاست، فرو ریختن ارزشهای انسانی یکی از آنهاست، پلیس عقب مانده و شرور مدرن یکی از آنهاست، فاصله طبقانی وحشتناک و دنیای خدایگان پول و ثروت یکی از آنهاست، تبدیل شدن پایتخت به محلی برای جولان افراد شرور یکی از آنهاست.

این اتفاقات امروز محصول درگیری های عصر جاهلیت بشر و غرور متعصبانه ای است که اجازه نداده ارزشهای انسانی بیش از علاقه ها و سلیقه های مذهبی و ملی و قومی ما خودنمایی کند.

امروز به جایی رسیدیم که جز تفکر همراه خود دیگری را نمی بینیم و این شده که می بینید، تهران و دیگر شهرهای بزرگ کشور با رویه مناسبی رشد نکرده و قواعد یک متروپل را برای آنها ایجاد نشده تا بر خلاف تصور فرماندهان پلیس بهشت خلاف کاران باشد.

حالا می خواهد علی ناهی منکر باشد یا جوان غیرت مند، برای کسی ارزشی ندارد، وزیر حلیم خودش را هم می زند، شرور قمه خودش را دور سر می چرخاند و بیمارستان لحاف خودش را روی سر می کشد، این وسط هم پلیس می آید تا معرکه خالی نباشد!

خداوند رگ غیرت افرادی چون علی را تپنده و جوشان قرار دهد که در قاعده انسانیت تک جرقه هایی برای قوم خواب زده امروزی هستند.

 

برای دیدن مصاحبه مادر علی – کلیک کنید

در به در به دنبال هویتی جعلی!

دسته : (اجتماعی) توسط علیرضا در ۲۹-۱۰-۱۳۸۹

ماجرا برای ایرانیان تلخ است، جدا شدن ۱۷ شهر قفقاز به دنبال آن جدا شدن باختر ایران بزرگ را تاریخ فراموش نمی کند. اما دست پخت های انگ شرور خورده حزب کمونیست شوروی این روزها یک دیوار به پشت سر خودشان کشیده اند و دنبال هویتی جعلی هستند.

در طول زمان حکومت کمونیستی در اتحاد جماهیر شوروی دو جمهوری همواره به بدترین الفاظ و زشت ترین القاب پذیرایی می شدند. چچنی ها و آذری های شوروی همواره لقب شرور را به دوش می کشیدند که البته ریشه چنین روشی برای کنترل آنها کسی جز همشهری های خود آنها نبودند.

چنان که علی اف موسس ظاهری جمهوری آذربایجان پیش از فروپاشی شوروی که وی نماینده حزب مرکزی کمونیست شوروی در این جمهوری بود، نقش یک منجی را برای جمهوری آذربایجان بازی کرد.

البته این تنها به منطقه آذربایجان برنمی گردد، تمامی جمهوری های استقلال یافته پس از فروپاشی توسط همان نمایندگان حزب مرکزی کمونیست اداره شدند.

مهمترین مشکلی که پس از استقلال برای این جمهوری ها به وجود آمد، نبود یک هویت مشخص و کامل بود، چون بیشتر این جمهوری ها مناطق یا اقوامی از دیگر ملت ها بودند که پس از تقسیم جهان به دو بلوک شرق و غرب به ضمیمه خاک شوروی کمونیستی درآمدند.

با اینکه اتباع این کشورها تلاش کردند در دانشنامه های عمومی تاریخچه ای برای خود دست و پا کنند اما به لحاظ سندیت هیچگاه نمی توانند افکار عمومی را منحرف و تاریخ را تحریف کنند و از همه بدتر با این شیوه راه بازگشتی هم به سمت فرهنگ و اصالت خود در منطقه باقی نگذاشته اند.

در این میان آذربایجانی ها تلاش بیشتری را برای تولید هویت به خرج می دهند. آنها از شمال به منطقه قفقاز و توابع روسیه ارتباط دارند، از شرق به دریای مازندران (کاسپین) که نماد ایرانی آن می چربد همسایگی دارند، از غرب به ارمنستان و ترکیه بر می خورند که ریشه مناقشه هایی است که از آن به هدف مطرح شدن در جهان استفاده کرده اند.

آذربایجانی ها با ضعف شدید دیپلماسی به هدف خوش خدمتی برای دولت ترکیه درگیری را در سال های نخستین شکل گیری خود با جمهوری ارمنستان به راه انداختند که هیچ نتیجه ای جز کشته شدن دو طرف و البته سقوط یک هواپیمای نظامی ایرانی که دهها تن از خانواده های دیپلماتیک ایرانی در مسکو را به تعطیلات نوروز در ایران می آورد به خاک و خون کشید.

گذشته از عمد جدی سربازان آذربایجان در سرنگونی این هواپیما با توجه به نشان نظامی ارتش ایران، آگاهی نظامی از داشتن این هواپیمای تنها در ارتش آمریکای و ارتش ایران در منطقه و آگاهی از ایرانی بودن آن، همه و همه نشان از میزان بغض و کینه شروع کننده درگیری منطقه قره داغ داشت.

این مناقشه جز زیر سوال بردن چهره جمهوری تازه تاسیس آذربایجان هیچ منفعتی برای آنها نداشت و باعث جلب توجه سازمان های بین المللی و بشردوستانه به سوی جمهوری ارمنستان شد.

به طور کلی آذربایجان بحران هویت را با تفکرات کمونیستی و جنجالی علی اف شروع کرد و اگر کمک های ویژه دولت های سکولار ترکیه در دهه ۹۰ به این کشور نبود، چه بسا امروز وضعیتی مشابه ترکمنستان یا چچن داشتند!

البته ترکیه هم در این جریان منافع ملی خودش را دنبال کرد و زمانی که به دنبال عضویت در اتحادیه اروپا بود، با زیر پای گذاشتن خطوطی که آذربایجان برای آن جنگیده بود با ارامنه وارد مذاکره شد و حتی سفرهای دیپلماتیک برقرار کرد.

این رها کردن فرهنگی آذربایجان توسط دیپلماسی ترکیه فشار بیشتری بر آنها آورد تا برای تولید یک هویت مستقل تلاش های تازه ای را شروع کنند.

اما از زمان به بعد هم تلاش های آنها به هیچ نتیجه ای نمی رسد.

در بعد زبان، آذری ها به دلیل فراگیری ۷۰ ساله زبان روسی، کلمات، ادبیات، قواعد زبان روسی و حتی لهجه روسی در وجودشان نهادینه شده که نشانه های آشکار آن را می توانید در نگارش لاتین آذری و گویش آذری مخلوط با روسی به راحتی متوجه شوید.

برای نمونه بد نیست بدانید، در زبان روس ها از حرف X   به عنوان حرف خ استفاده می شود. در مقابل روس ها کلمه ه یا تلفظ آن را ندارند و به طور کل برای ه از خ  و گاهی از گ استفاده می کنند.

بازهم برای نمونه روس ها به کلمه آرشیو، آرخیو می گویند.

حالا اگر شما هم دو روز بیننده یکی از تلویزیون های آذربایجان باشید، بارها کلماتی را می شنوید که ریشه پارسی و ایرانی دارد ولی به جای کلمه ک آن خ به کار برده می شود. مانند تراکتور که تراختور گفته می شود.

یا اگر تصویر آرشیوی از تلویزیون های این کشور پخش شود، کلمه لاتین Arxiv   (آرخیو) در گوشه صفحه حک شده است.

بی توجه به این موارد ۷۵ درصد از اسامی در آذربایجان عربی و پارسی است و بسیاری از فعل ها، صفت ها و گذاره ها برگرفته از زبان گسترده پارسی است.

جالب است بدانید که از اصول یک زبان داشتن خط و داشتن معادل های مشخص است. اما شاید باور آن برای شما سخت باشد که بدانید در ترکی آذربایجانی کلمه ای برگرفته از این زبان برای خدا وجود ندارد. تمام تلاش های شما به کلمه های الله، بارالها و حضرت حق ختم می شود.

با این وجود تقلید کورکورانه ای از حرکت تاریخی مصطفی کمال پاشا (آتا ترک) برای ایجاد هویتی مستقل مانند ترکیه انجام دادند.

آنها با خط لاتین و تعدادی از کلمات روسی که معنی های مشخصی برای خودشان دارد زبان ترکی آذربایجانی را پدید آورده اند که مانند خودرو مونتاژ شده ای با بدنه روسی، موتور پارسی، قوای محرکه عربی و تزیینات لاتین است.

زمانی به تقلیدی ناموفق آذربایجانی ها پی می بریم که درباره اقدام آتا ترک بیشتر دقت کنیم، چون زمانی که مصطفی کمال پاشا ترکیه کنونی را بنا نهاد، بنای حکومت عربی عثمانی از بین رفته بود و صدها سال سلطانیزم عثمانی و خشونت های ارتش آن مردم منطقه بالکان و بخشی از اوراسیا را اسیر و نسبت به آنها بدبین و باعث نفرت عمومی از عثمانی ها شده بود.

به خلاف برخی که در ایران دوست دارند، آتا ترک را فردی وابسته و خود فروخته بدانند، او فردی بسیار باهوش و مطلع از پاشنه آشیل فرهنگی و اجتماعی خودشان در منطقه بود.

او خوب می دانست باید برای ملتی که می خواهند و مجبورند در خاک عثمانی زندگی کنند، هویتی تازه و شخصیتی جدید طراحی و اجرا کرد و ترجیح داد به جای باقی ماندن در موقعیت عربی عثمانی به فرهنگ ایرانی و تمدن پارسی نزدیک شده و به مانند دیگر خلفا و پادشاهان ترک تاریخ از منابع فرهنگی و اجتماعی اقوام ایرانیان بهره ببرد.

به این دلیل است که امروز شما در زبان ترکی استانبولی به اسامی، کلمات، فعل ها و صفت های گسترده پارسی برخورد می کنید که باعث نزدیکی و ارتباط بیش از پیش دو ملت در دهه های اخیر شده است.

البته در دیدگاه مترقی خود ظاهر اروپایی را بسیار می پسندید و حتی تفکر ترکیه اروپایی را از نماد نگارش لاتین گویش ترکی استانبولی زمینه سازی کرد.

برخی این تفکر را میان آتا ترک و رضاخان مشترک می دانند و معتقدند رضاخان علاقه وافری به اجرای برنامه های وی در ایران داشت.

در حالی که رضا خان به همان اندازه هوش و ذکاوت برای شناخت محیط و ابزارهای فرهنگی نداشت و متوجه نشده بود که وی مانند آتا ترک گرفتار در منجلاب عثمانی ها و بی هویتی فرهنگی نیست و به راحتی با چرخشی فرهنگی و اجتماعی به اصل زندگی و هویت ایرانیان و اقوام گسترده آن می تواند دریچه های جدید را برای زندگی مردم کشورش باز کند.

برعکس وی به تقلید از آتا ترک به سرکوب عشایر و تخریب شکل قومیت هایی مانند ترک، کرد، لر و عرب پرداخت تا به اصطلاح تمامیت ارضی کشور را تضمین کند. در ادامه همین رویکرد آتا ترک در توجه به آلمان قدرت اول وقت جهان در رضاخان هم باعث بزرگترین اشتباه تاریخی او پیش از ترکیدن تاول جنگ جهانی دوم شد.

آتا ترک می دانست زبان عربی و خط عربی نمی تواند آبرویی برای آینده کشوری باشد که تفکرات روشنفکرانه او دنبال می کند. به همین منظور برای کنده شدن از وابستگی شدید فرهنگی و اجتماعی زبان و خلق و خوی عربی عثمانی ها خط لاتین را به شیوه کشورهای اسلاو شرق اروپا جایگزین خط قبلی کشور خودش کرد.

فکر کنید از ۱۹۳۸ که آتا ترک رئیس جمهور ترکیه شد تا ۱۹۹۱ چقدر باید بی اطلاعی و عدم شناخت بر یک تئورسین حاکم باشد که بازهم روش نخ زده نزدیک به ۵۰ سال قبل خود را انجام دهد.

با این حال آذری ها با الهام گرفتن از آتا ترک و بدون تحلیل از موقعیت و جایگاه آن خطی برای خود دست و پا کردند. گرچه این خط هم برای آذری ها نان و آب نشد چون خط گرجی و ارمنی چنان با قدرت در همسایگی آنها دارای پایگاه شد که کمتر کسی در کنار خط لاتین ترکی استانبولی به ترکی آذربایجانی توجه می کند.

در این میان آذری ها به دلیل سیاست شرور سازی حزب کمونیست شوروی که محصول مدیریت روسای فرستاده آنها از مرکزیت شوروی بود، جایگاه اجتماعی در مردم منطقه نداشتند.

حضور زنان و دختران آذربایجانی در مناطق و مراکز تفریحی منطقه خاورمیانه و اروپای جنوبی و شرقی در کنار بحران های اجتماعی و مافیای مالی حاکم بر این کشور نگذاشت که هویت مورد علاقه موسس این جمهوری تشکیل شود.

حالا مدتی است که به دنبال یک تصور بزرگ برای یک سوژه بزرگ هستند! در تلاش برای بزرگ کردن فرزند از مادر بوده و ادعای آذربایجان بزرگ را در دهان می اندازند.

الهام علی اف در سالهای اخیر به دنبال این سوژه بوده و بارها خود و پدرش را رهبر چندین میلیون آذربایجانی می داند و در برابر سکوت معنی دار دستگاه دیپلماسی ایران بارها به تمامیت ارضی ایران و اتحاد قومی و قبیله مردمان ایرانی متعرض شده است.

حالا الهام علی اف که نماد نام خانوادگی روسی را با خود یدک می کشد و دست کم به اندازه تاجیک ها جسارت این را نداشته که مهر روسی بودن را از روی پیشانی خود بردارد، به مانند عرب های جنوبی حوزه خلیج فارس شروع برای ساخت یک هویت جعلی به سرقت های فرهنگی و عنوان سازی های غیر واقعی دست می زند.

دو سال پیش در جریان جشنواره موسیقی یورو ویژن از مقبره الشعرای تبریز به عنوان نماد آذربایجان استفاده کرد. سالهاست تلویزیون سیاسی و ضد ایرانی به نام گوناز را تقویت مالی می کند ولی به مانند شبکه های لوس آنجلسی گاهی وقت ها بی دلیل قطع می شود، گاهی هم تله تاونی گذاشته می شود و کاسه گدایی به دست می گیرند.

این فرقه “آذربایجان بزرگ” جرات نزدیک شدن به عقلا و فرهیختگان ارزشمند ایرانی ساکن در تبریز، ارومیه، اردبیل و زنجان یا به تعبیری آذربایجان بزرگ واقعی را نداشته و حتی حاضر به فکر کردن در این مورد نیستند.

تنها بر روی یک سری مستندات مجهول تاریخی در مورد امین رسولزاده که مشخص است ایرانی مبارز علیه حکومت تزاری و تصرف ۱۷ شهر قفقاز بوده البته با تحلیل های پانترکی خودشان سعی در معرفی شخصیتی ویژه می کنند و از او به عنوان نخستین رئیس جمهور آذربایجان نام می برند. در حالی که در فاصله بین حکومت تزاری و انقلاب بلشویکی اقدامات هرج و مرج طلبانه و خودمختار در این منطقه وجود داشت.

حالا تئوری پردازان آذربایجان کوچک سعی می کنند از عوام، افراد کم سواد و جوانان بی اطلاع روستایی مخاطبی برای تئوری خود پیدا کنند تا واژه به حق آذربایجان بزرگ که نگین شمال نقشه ایران است را به بدنه کوچک متصل کنند.

جالب اینجاست که در مواجهه بیرون از مرزها و سیاست های این کشور، اتباع آذربایجانی گرایش شدید به مردم ایران دارند، طایفه کردها، تالش ها و تات ها براساس ریشه های ایرانی خود علاقه و ارتباط جدی با مردم ایران دارند.

این اقوام ایرانی به دلیل رویکرد سکولار دولت آذربایجان حتی به اندازه شیعیان جعفری ترکیه هم آزادی ندارند و در بند تفکرات کمونیستی مخفی دولت آذربایجان گرفتار شدند.

به نظر می رسد آذربایجانی ها تا اینجا نیز برای هویت بخشی به ملیت خود راه درست را آمده و به وابستگی خود به فرهنگ ایرانیان را متوجه شده اند، اما شاید متوجه این نشده اند که دزدیدن گندم از سیلو جز سیری کوتاه مدت فایده بیشتری ندارد.

با این وجود پلاک روسی، کمونیستی و ضد اخلاقی حاکمان آذربایجان را حتی پس از فروپاشی حزب کمونیست شوروی هم می توان دید. حرمت اجتماعی و ارزش های انسانی در آذربایجان سطح بسیار بی ارزشی دارد بطوری که حتی شبکه های تلویزیونی خصوصی و دولتی این کشور به خلاف رعایت هنجارهای اخلاقی توسط شبکه های حاضر در منطقه و ماهواره ترکست، بی هیچ واهمه ای تصاویر غیراخلاقی و ناهنجار متضاد با فرهنگ خانواده را به نمایش در می آورد.

تعداد زنان و دختران این کشور که برای فعالیت در کلوپ های شبانه و مناطق تفریحی منطقه جا به جا می شوند روز به روز افزایش پیدا می کند و حتی ناهنجاری های آنان به قدری گسترش یافت که برای نمونه دولت امارات از سفر زنان زیر ۴۵ سال مجرد آنها به این کشور جلوگیری می کند.

سیاست های خصمانه نسبت به همسایگان و نداشتن جایگاه اجتماعی در منطقه از دیگر مشکلاتی است که روز به روز آذربایجان را زیر سایه سنگین ایران، روسیه و ترکیه مخفی می کند.

با این حال آذربایجان شوروی دیروز و جمهوری آذربایجان امروز روی نعل وارونه فرهنگی خود ساخته دستاویزی ندارد و حتی حمایت های ویژه آمریکا و همکاری های گسترده با اسراییل هم نفعی در ایجاد هویت برای آنها نداشته است.

در سال های اخیر به دلیل پایین بودن سطح نیروی انسانی و جمعیت مناسب و از همه مهمتر بدنه متخصص برای اقدامات فرهنگی رویکرد جدی به جذب هموطنان آذری ایرانی داشته اند. دوست قدیمی که در سوئد زندگی می کند می گفت: “برای مراسم سالگرد استقلال آذربایجان به سفارت این کشور دعوت شدم، با تعجب دیدم تمامی گردانندگان این مراسم ایرانی های حاضر در استکهلم هستند!”

دوست دیگری هم در وین زندگی می کند همواره با اعتراض دوستان ترکیه ای خود مواجه است که چرا برخی هموطنان شما هویت ملی و ارزش وطن را فراموش کردند و زیر پرچم کشوری دیگر فعالیت می کنند؟

من به عنوان یک ایرانی معتقد به اقوام گسترده در کشورم، اعتقاد دارم توهم آذربایجان بزرگ هم مثل خط تقلیدی در جمهوری آذربایجان راه به جایی نمی برد و این تصور آن قدر از فکر دولت آذربایجان کوچک بزرگتر است که شاید قرن ها نیازمند بررسی و تحلیل شرایط آن باشند، تا شاید در فرضی محال روی به وجود آمدن آن امکان بحث ایجاد شود.

در این میان شرح وطن فروشی برخی از به اصطلاح اتباع ایرانی داستان تازه ای نیست، اما به واقع نمی دانم چرا وقتی کنفدارسیون فوتبال آسیا عنوان “شاهزادگان پارسی” را به عنوان لقب تیم ملی ایران در مسابقه های جام ملت های آسیا بر می گزیند، به یک سایت ورزشی خارجی چه ارتباطی دارد که آتش بیار معرکه شود و از روز نخست بنای تحریک را آغاز کند؟

در این میان توهین به ملیت و نشانه ملیت ما یعنی پارسی بودن را در سایت خود لینک می دهد و هیچ دستگاه نظارتی هم اعتراضی به این مجموعه نمی کند؟

ایرانیان در بدترین شرایط تاریخی مورد حمله اعراب وحشی که در زیر چتر خلیفه دوم بودند، سر خم نکردند! به خلاف مصر و شام و اورشلیم عرب زبان نشدند! در کمتر از ۵۰ سال در لشگر مختار ثقفی انتقام تاریخی از متجاوزان به ایران گرفتند! در زمان خواجه نصیر برای دومین بار انتقام سختی از عرب های عباسی گرفته و به توصیه دانشمند ایرانی بغداد و خزاین و کتابخانه آن را سوزاندند، در تاریخ معاصر هم  هشت سال با عراق و تمام امت های به اصطلاح عرب جنگید! حالا خنده دار است که از کشوری زیر ۱۰ میلیون نفر که نیمی از آنها را در محدودیت و اختناق نگاه داشته و نیمی دیگر برای کارگری و تن فروشی به سراسر دنیا صادر می شوند وحشتی داشته باشد.  

مهم این است که چرا راه نفوذ و ورود زنبور را به سرسرای مجلل ایرانیان باز می کنیم که صدای ویز ویز این مزاحم اندکی باعث به هم خوردن آرامش شود؟ حتی اگر یک سایت ورزشی باشد؟!

 

برای دیدن تازه ترین توهین آشکار به فرهنگ و تمدن پارسی کلیک کنید

قربانی دختران در قبیله بت پرست تایلندی!

دسته : (فرهنگی) توسط علیرضا در ۰۶-۰۹-۱۳۸۹

قربانی کردن دختر جوان در قبیله ای در تایلند به منظور پیشگیری از وقوع حوادث شوم و علاج بیماری های غیر قابل درمان همچنان در دهکده جهانی ما و رسانه های فراگیر پنهان مانده است.

قبیله ای بت پرست در تایلند براین عقیده هستند که باید دختری زیبا و باکره را   که بیشتر از ۱۴ سال از نوجوانی اش نگذشته باشد، هر ساله در یک روز معین برای خدای   شان قربانی کنند؛ تا افراد قبیله به بیماری های غیرقابل درمان مبتلا نشده و نیز از حوادث   شوم مانند زلزله، سیل،  قحطی و . . . در امان بمانند   .

این مراسم و تقدیم قربانی آن به خدای قبیله، به این صورت انجام می شود که تمامی افراد قبیله، زن و مرد، کودک و بزرگسال، در مقابل معبدشان اجتماع می   کنند.

آن گاه بزرگ قبیله دختر جوان را به آنجا آورده او را لخت کرده و   بر روی یک میز چوبی در مقابل چشمان همگان میخواباند  .

سپس دختر زیبای معصوم را غسل داده و به عقیده خود او را پاک و مطهر می سازند، آن گاه او را در برابر دیدگان افراد قبیله سر بریده، خونش را در جامی ریخته و به   همه افراد حاضر می نوشانند .

پس از آشامیدن خون قربانی، جسد بی جان او را در جایگاهی از معبد رها می کنند تا به مرور از بین رفته و نوبت قربانی سال بعد فرا رسد.

لطفا به انتشار این خبر کمک کنید، شاید با آگاه کردن جامعه جهانی بتوانیم دولت تایلند را مجبور به جلوگیری از این رسم وحشیانه کنیم. 

 بیاید نجات دهنده جان دختر بعدی باشیم.

 شما می توانید عکس های این مراسم وحشتناک را که با دوربین مخفی تهیه شده را مشاهده کنید.

 

(( هشدار! ))

دیدن این تصاویر برای افراد زیر ۱۲ سال و بیماران قلبی و اعصاب توصیه نمی شود.

 

کلیک کنید

منبع: فیسبوک دکتر صادق طباطبایی

روزی که امیرکبیر به خاطر جهل مردم گریست

دسته : (اجتماعی) توسط علیرضا در ۲۹-۰۸-۱۳۸۹

امروز سیصد و هفتاد و پنجمین سال تاسیس دانشگاه هاروارد در آمریکاست، اما به جای اینکه به دست دیگران نگاه کنیم و افسوس بخوریم.

نگاهی به تاریخ پر ارزش خودمان بیاندازیم و ببینیم چه ستارگانی داشتیم که در ۱۵۸ سال پیش با راه اندازی مدرسه دارالفنون مقدمه یک ایران مدرن، پیشرفته و بزرگ را در سر می پروراندند!

افسوس که ملت فرانسه فرصت این را یافتند که بی بند و باری ها و حضور نامیمون زنی مانند ماری آنتوانت را جبران کرده و کشورشان را در مسیر توسعه و جهش قرار دهند! ولی ملت ما نتوانست تا امروز پس از ۱۵۸ سال افسوس سالهای رفته و عقب ماندگی ها را بخوریم! این مطلب بسیار جالب را از فیسبوک دکتر صادق طباطبایی گذاشتم که خود مصیبتی است بر جهل مردمان کشورمان:

 

سال ۱۲۶۴ قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى‌شود.

هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌اند، امیر بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند یا از شهر بیرون مى‌رفتند.

روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبیده‌اند.

در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده مى‌شود. امیر فریاد کشید: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌اى باید پنج تومان هم جریمه بدهی.. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم.. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

چند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گریستن کرد.

در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاى‌هاى مى‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچه‌ى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست.

امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.

میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند.

امیر با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم.. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ایرانى‌ها اولاد حقیقى من هستند و من از این مى‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند.

روحش شاد یادش گرامی!

 

منبع: فیسبوک دکتر طباطبایی

امان از این فوتبال ناپاک!

دسته : (ورزشی) توسط علیرضا در ۲۵-۰۸-۱۳۸۹

این هفته اتفاقات جالبی رخ داد که تصمیم گرفتم برخلاف رویه ای  که در این ۱۵ سال داشتم، برای حمایت یکی از زحمت کش ترین چهره های  چندین سال اخیر ورزش ایران، دست به کار شوم! نمی دانم غلامرضا سعادتی را می شناسید یا نه؟ اما مطمئن هستم هرکس دلش برای ورزش ایران بتپد، با نام این چهره فرهنگی ورزشی بیگانه نیست!

اما جالب کسانی هستند که از پاپ کاتولیک تر شده و این انسان زحمت کش را به هزار عیب خودشان متهم می کنند.

یادداشتی را که در زیر می خوانید به لطف دوست قدیمی و عزیزم علی جوادی در روزنامه خبر ورزشی منتشر شد:

 

یادداشت در خبر ورزشی

از  آذرماه ۸۲ که در روابط عمومی باشگاه استقلال هم اتاقی غلامرضا سعادتی رئیس نخستین   کانون وقت هواداران این تیم شدم تا پس از مدتی یا من بروم یا پای او از باشگاه   بریده شود، بیش از هشت سال می گذرد و به خلاف صحنه گردانان نه تنها بین ما حاشیه ای   به وجود نیامد، از آن روز شیفته اخلاق و منش این جانباز دفاع مقدس شدم که به جرات   نمونه اش در این جماعت مدیر ورزشی پیدا نمی شود  .

دغدغه های این آدم که یک بار تا سرحد خط زندگی رفته و بدون دست راستش   بازگشته، خیلی بیشتر از مدیران آکواریمی و چسبیده به میزهای هوای و هوس است که به   اندازه سر سوزنی درک و فهم توجه به مردم و پاسخ مثبت متقابل را  ندارند.

امروز که اظهارات خنده دار یک مدیر ورزشگاه آزادی در خصوص دروغگویی سردار را در خبرگزاری که از انتشار جوابیه کانون هواداران استقلال امتناع کرده، دیدم! تازه متوجه شدم که سرانجام این فوتبال ناپاک به کجاها رسیده است.

یک ایده فرهنگی ناب، یک تفکر سالم مدیریتی و یک روحیه رسانه ای به تهیه برنامه ای رادیویی با عنوان “رادیو ورزشگاه” منجر شده که پس از گذشت سیر و مسیرهای ممیزی زیادی به اذعان همگان تاثیر مثبتی در کنترل احساسات و هیجانات تماشاگران بازی های استقلال داشته است و در بازی دربی ۶۹ تهران اوج هنر خود را به نمایش گذاشت.

بحث موسیقی غیرمجاز و انقلت های شرعی انداختن در این موضوع، حکایت ماجرایی است که طرف هر چه فکر کرد بهانه ای گیر نیاورد، به رقیبش گفت یا بشین یا می نشانمت!

حالا شده حکایت این فوتبال نامرد پروری که در انحصار جماعتی قرار گرفته که رگهایشان را برای یک خبر دروغ باد می کند، اما عرق ملی نم کشیده شان در مورد تحریف نام خلیج همیشه فارس و استفاده آشکار از آن دم بر نمی آورد.

عجیب هم نیست، جانبازی که بیش از ۷۰ درصد از سلامتی و زندگی خودش را فدای این نظام و مردم کرده را متهم به انتشار اصوات غیرمجاز می کنند، تا افتخار مدیریتی افتتاحیه بازی های آسیایی با هیجانات آبکی این ماجرا به چشم کسی نیاید.

در این فوتبال ناپاک آقایان یک تقویم زیر بغل شان می زنند و به بهانه گذارندن دو واحد “جامع المقدمات” حکم شرعی صادر می کنند، در حالی که رسانه ملی کشورمان و وزارت ارشاد با دیدگاهی بالاتر در تلاش برای جذب حداکثری جوانان و مخاطبان نسل نو با محصولات جدید موسیقی می باشند.

اما آقایان متوجه نیستند  در این گل آبی که به پا می کنند و شلنگ تخته می اندازند، حیثیت انسان ها را به تنور هوای نفس خودشان می سوزانند تا به خاطر دوستی ها و لابی های رفاقتی عواملی برای فراموشی جریان های مهمتر در ورزش کشور درست کنند.

تعجب می کنم، چطور کسی برای هفت کشته ۵ فروردین ۸۴ این گونه رگ گردنی نشد، چرا برای سکوها و ورزشگاه نیمدار و سرویس های کهنه شده آزادی که دست کم چمن آن یادگاری مهندس وزیری است کسی سینه سپر نمی کند؟

چرا کسی برای امتیازات غیرقابل کسب این دوره لیگ قهرمانان آسیا که دودش دو سال دیگر به چشم لیگ برتر می رود، برای ورزشگاه آزادی دلسوزی نمی کند؟

راستی نونای بیچاره چه شد؟ دخترک مظلوم نوجوان چرا باید زیر لنگه در معیوب ورزشگاه له شود و با آن همه هیاهو که حتی پرفسور سمیعی هم متوجه معجزه در درمان او نبود، رها شود، راستی دخترک دومیدانی ما کجاست؟

شاید اینها خیلی نزدیک است، یخ زدن لوله های ورزشگاه آزادی خاطرتان هست؟

اگر این ها مهم نیست، پس ناکارآمدی و کارآمدی یک فرد را چگونه باید ارزیابی کرد؟

شاید آن روزی که آقای عشق شهرت در مقابل برانکو هوار می کشید و او را متهم به اراجیفی می کرد که برانکو فقط با نگاه عاقل اندر سفیه به او می نگریست، باید فکر این را می کردیم که روزی این چهره های تحریک پذیر با رفتن حرفه ای ها جا را برای نامردها باز می کنند!

اما این پنبه را از گوش هایتان بیرون بیاورید که بازهم با مقدس ماب بازی و سناریوی اتهام شرعی یکی از وصله های تن نظام و جگرگوشه های دفاع مقدس را بی آبرو کرده و بر این هوسرانی خودتان پوزخند به ارزشهای نظام و شهدا بزنید!

فوتبال مردانه را باید از مدیران مرد جستجو کرد، در فوتبالی که مظلوم ترین قشر آن یعنی تماشاگران باید گلادیاتور مدیران غیرورزشی مدعی باشند، همان بهتر که استادیوم آزادی خالی باشد، تیم ملی تنها و این فوتبال حدش به پاکستان و افغانستان برسد.

شاید این گونه سرمایه های تاریخ معاصر خودمان را سربلند نگه داریم و بدور از نفاق ها و حاشیه سازی ها دمی بیشتر از وجودشان بهره ببریم!

یادداشت کامل مهرداد فرهمند درباره اظهارات نصرالله

دسته : (سیاسی) توسط علیرضا در ۲۴-۰۸-۱۳۸۹

توضیحات مهرداد فرهمند

در آن چند روزی که ویدئوی حسن نصرالله بین ایرانیها جنجال راه انداخته بود، در لبنان و بقیه جهان عرب کسی از این غوغا خبر نداشت. این نکته را بخصوص وقتی متوجه شدم که هر کدام از تحلیلگران و کارشناسان لبنانی که برای مصاحبه در این مورد با ایشان تماس می گرفتم کاملاً از قضیه بی اطلاع بودند تا آنجا که قبل از اینکه با امین قموریه که از روزنامه نگاران برجسته لبنانی است و در این کشور به نوعی کارشناس مسائل لبنان به شمار می رود مصاحبه کنم ناچار شدم ویدئو را به او نشان بدهم و واکنشی را که بین ایرانیها راه انداخته شرح بدهم تا موضوع دستگیرش بشود. مصاحبه با او روز چهارشنبه پخش شد. امین قموریه پیشنهاد کرد خودم موضوع را برای مخاطبان لبنانی در مقاله ای شرح بدهم و برای چاپ به روزنامه النهار بدهم که خودش در آن کار می کند. النهار انتخاب مناسبی بود چون اگرچه گردانندگانش از جناح ۱۴ مارس و مخالفان حزب اللهند اما پرخواننده ترین روزنامه لبنان و نشریه ای حرفه ای است که نظرات مخالف با موضع گردانندگانش را هم چاپ می کند و حتی بخشی از کارکنان و نویسندگانش جزو مخالفان جناح ۱۴ مارس یا هواداران حزب الله و متحدانش به شمار می روند. به همین دلیل در لبنان روزنامه ای قابل اعتماد حساب می شود.

اما بعداً که مطلب را برای النهار فرستادم وقتی یکی از دبیرسرویسهای روزنامه الحیات از طریق یکی از همکاران لبنانی ام از نوشته ام با خبر شد از من خواست که آن را به الحیات بدهم که روزنامه برتر جهان عرب به شمار می رود و در بیشتر کشورهای جهان توزیع می شود و برد خیلی بیشتری نسبت به النهار دارد. من هم با النهار تماس گرفتم و با اینکه مطلبم برای چاپ به صفحه بندی رفته بود آن را پس گرفتم و به الحیات دادم که امروز چاپ شد. البته دبیر سرویس مربوطه گفت می خواهد مقاله را کمی کوتاه کند و قسمتهایی را که لبه انتقادش نسب به حسن نصرالله کمی تیز است نرمتر کند. من هم که خودم زمانی که در روزنامه کار می کردم مطالب مردم را بیرحمانه قصابی می کردم و می دانم که این کار از ملزومات روزنامه نگاری است گفتم صاحب اختیار است هر کاری دلش می خواهد بکند. می دانستم که او روزنامه نگاری حرفه ای است و به پیام و اصل مطلب لطمه ای نخواهد رساند. البته روزنامه النهار می خواست مطلب را به صورت کامل و بی کم و کاست چاپ کند ولی من الحیات را ترجیح دادم.

 

این هم لینک مطلب در سایت الحیات: 

تا قبل از چاپ این مطلب وقتی من دوری در سایتهای عربی زدم دیدم تقریباً تنها جاهایی که به موضوع واکنش ایرانیها به ویدئوی حسن نصرالله اشاره شده بود صفحه عربی سایت سنی نیوز و یکی دو سایت گمنام عربی است که فقط با سرچ کردن می شود پیدایشان کرد و خواننده چندانی ندارند. آنها هم احتمالاً از همین سنی نیوز نقل کرده بودند که گردانندگانش ایرانی اند.

 

مطلب من در صفحه نسخه روزنامه ای چاپ شد اما در سایت، جزو چند عنوانی بود که در صدر صفحه اصلی قرار داده شد و در تمام روز پس از خبر بیماری ملک عبدالله و انتقال آریل شارون از بیمارستان به مزرعه اش پس از پنج سال، سومین نوشته پرخواننده سایت و در واقع پرخواننده ترین مقاله سایت بود. تعداد زیادی از سایتهای عربی هم آن را نقل کرده اند که بعضی از آنها مانند سایت ایلاف جزو پرخواننده ترین سایتهای عربی اند. در سایت ایلاف این مطلب بیش از هر نوشته دیگری اظهارنظرهای خوانندگان را در زیر آن به همراه آورده.

 

ممکن است شما بخشهایی از نوشته من را قابل مناقشه بدانید اما لطفاً توجه داشته باشید که این نوشته برای مخاطب عرب نوشته شده است. این هم از ترجمه مطلب همراه با بخشهایی که از آن حذف شده:

 

خشم ایرانیان از سخن سید حسن نصرالله – غضب الایرانیین من کلام حسن نصر الله

 مهرداد فرهمند

انتشار ویدئویی از بخشهایی از سخنان دبیرکل حزب الله، سید حسن نصرالله در سایت یوتیوب میان ایرانیان در چند روز اخیر باعث خشم شده است. این ویدئو شامل بخشی از سخنرانی ای است که سید نصرالله در هفدهم ژوئن ۲۰۰۹ ایراد کرد و در آن گفت: ” … امروز در ایران چیزی به نام پارسی سازی یا تمدن پارسی پیدا نمی شود. آنچه هست، تمدن اسلامی و دین محمد عرب هاشمی مکی قرشی تهامی مضری است و بنیانگذار جمهوری اسلامی عرب و عربزاده بود”.

این اظهارات در روزهایی ایراد شد که خیابانهای شهرهای بزرگ ایران شاهد تظاهرات پرجمعیتی علیه نتیجه انتخابات ریاست جمهوری بود و دولت و نظام ایران با بزرگترین اعتراضات مردمی از زمان انقلاب اسلامی تاکنون روبرو شده بود. این “جنبش سبز” به مردم ایران فرصت نداد تا از آنچه در لبنان می گذشت خبردار شوند و به سخنرانیهای داغ و پرشوری توجه کنند که از کانالهای ماهواره ای عربی پخش می شود و جز شمار اندکی، کسی در ایران آنها را تماشا نمی کند.

اکنون و با گذشت بیش از شانزده ماه، به نظر می رسد گروهی نامعلوم اما با اهدافی معلوم و با آگاهی از حساسیتهای تاریخی و قومی ایرانیان و افتخارشان به ریشه های پارسی شان اقدام به رساندن دیدگاه سید نصرالله درباره تمدن پارسی به ایرانیان کرده، چراکه گفته های سید نصرالله با ترجمه انگلیسی و فارسی در اینترنت منتشر شده است. بعد از چند ساعت از پخش این ویدئو، نوشته ها و واکنشهای منفی به آن در بسیاری از سایتهای ایرانی رخ نمود.

بسیاری از مردم ایران ، چه مذهبی باشند و چه نباشند، به فرهنگ و تمدنشان عشق می ورزند و بر این باورند که این فرهنگ دست کم هزار سال از تمدن اسلامی دیرینه تر و با گذشت چهارده قرن از زمانی که ایرانیان اسلام آوردند، مردم ایران هویت ایرانی شان را به عنوان جزئی جدائی ناپذیر از هویت اسلامی شان پاس داشته اند و افتخار می کنند که چند قرن سلطه اعراب بر آنان نتوانست زبان و آداب و رسومشان را از آنان بگیرد این در حالی است که در همان چند قرن، همه مردمان مصر و شام، از جمله لبنان، و همچنین بیشتر مردم شمال آفریقا زبان و هویت قومی شان را از دست دادند و عرب شدند. طی چهارده قرن زندگی ایران زیر سایه اسلام، عید ایرانی و غیراسلامی نوروز اهمیتی بیشتر از عیدهای فطر و قربان داشته است. در همین حکومت جمهوری اسلامی ایران هم اعیاد اسلامی بیش از یک روز تعطیل نیستند در حالی که کشور در زمان عید نوروز بیش از دو هفته تعطیل می شود….

علاقه به سنتهای ایرانی پیش از اسلام و افتخار به آنها، فقط منحصر به مردم نیست بلکه شامل نظام حاکم که آقای نصرالله آن را اسلامی و عربی می داند هم می شود. دولت ایران چند هفته پیش جشنی در گرامیداشت کورش بنیانگذار شاهنشاهی ایران برگذار کرد …و محمود احمدی نژاد رئیس جمهور ایران در آن در بزرگداشت کورش سخن گفت. اسفندیار رحیم مشایی که از نزدیکترین مسئولان ایرانی به رئیس جمهور است نیز در سخنرانی دیگری گفته بود: فهم ما از حقیقت ایران و اسلام، مکتب ایرانی است و باید جهانیان را از این مکتب ایرانی آگاه کنیم. همین جمهوری اسلامی که آقای نصرالله بر ریشه های عربی اش تأکید می کند، ورود کتابها یا نقشه های جغرافیایی را که در آنها کلمه خلیج عربی باشد ممنوع کرده و ورزشکاران و هنرمندان را از مسابقات و جشنواره هایی که نام خلیج عربی بر خود داشته باشند منع می کند.

کسانی که رویدادهای لبنان را دنبال می کنند و فضا و حال و هوای سیاسی آن را می شناسند، می فهمند که اظهارات آقای نصرالله برای مخاطب ایرانی ایراد نشده که هدف او انکار افتخارات و میراث ملت همپیمانش نبوده بلکه دفاع از اسلامیت و عربیت مقاومت لبنان و پاسخی بوده به آنانی که حزب الله را متهم به همراهی با طرحی پارسی (یعنی ایرانی غیراسلامی) می کنند.

آیا مردم ایران که بهای حمایت حکومتشان از حزب الله را با تحمل زندگی دشواری تحت تحریمها و فشارهای بین المللی می پردازند سزاوار این نیستند که از “سید مقاومت” بخواهند در سخنانش دقت داشته باشد؟ بویژه وقتی که او تصریح می کند رهبران ایران عرب و عربزاده اند تنها به این سبب که نیاکانشان بیش از هزار و دویست سال پیش عرب بوده اند و در حالی که کسی از امام خمینی و آقای خامنه ای نشنیده است که خود را عرب بخوانند. اگر بنا را بر فرضیه آقای نصرالله بگذاریم که آن دو، عرب و پاسدار منافع اعراب در کشوری اند که “در آن تمدن پارسی پیدا نمی شود” بنابر این، اگر زمانی مشخص شد که رهبر فلان کشور عربی نیاکانش هزار سال پیش غیر عرب بوده اند باید به این نتیجه برسیم که آن رهبر، عرب نیست و پاسدار منافع آن ملت غیرعربی است که نیاکانش به آن تعلق داشته اند. نمونه ای از این مغالطه را می توان در خاندان پادشاهی مصر دید که آلبانیایی تبار بودند و ریشه های غیرعربی و غیراسلامی داشتند اما استقلال مصر عربی را رقم زدند. آیا درست است که بگوییم که هدف آن خاندان در بنا نهادن مصر نوین، پیروی از منافع غیرعربی مردم آلبانی بوده است؟

همه می دانند که ایرانیان دیدگاههای مختلفی در مورد حکومتشان و سیاستهای آن دارند اما هنگامی که مسئله مقاومت در لبنان پیش می آید، اغلب جناحهای سیاسی چه میان مخالفان و چه در حکومت بر پشتیبانی از حزب الله متفق القولند.

 

منبع در فیس بوک

ادامه تفکر عرب جاهلی در قرن ۲۱

دسته : (فرهنگی) توسط علیرضا در ۲۰-۰۸-۱۳۸۹

حرف های حسن نصرالله دبیرکل حزب الله لبنان خیلی برایم جالب بود به خصوص جاهایی که سعی کرد با سینه چاکی عجیبی برای مشخص کردن شجرنامچه پیامبر و پیوند دادن رسول خدا با نژاد عرب هر کاری کرده و هر حرفی را بزند.

جالب است که برخی دوستان و کسانی که منافعی از کنار وی داشتند با نرمی جالبی در تلاش برای توجیه و مخدوش کردن هدف اصلی گفتار رهبری این حزب اقلیت لبنانی بودند.

وصل کردن شجره پیامبر اسلام به خاندان عرب های بدوی حجاز نکته ای است جالب که جناب حسن خان باید توضیح دهد که اگر خاندان پیامبر به دین حنیف ابراهیمی بوده و ریشه شرق مدیترانه ای از تبار حضرت ابراهیم داشته اند، پس زور شما برای عرب کردن پیامبر چیست؟

این استدلال آقای نصرالله مانند حکایت عرب شدن زوری مردمان کشورهای مصر، اتیوپی (حبشه)، یمن و عراق (بین النهرین) است که به خاطر از بین رفتن حکومت ها و حمله خلفای سقیفه به کشورهای آنها به وجود آمد.

حالا پس از نزدیک به ۱۴۰۰ سال مردی فینیقی که اصالت لبنانی دارد، نه تنها خودش را با همان جبر جاهلی عرب بدوی چهارده قرن پیش در نژاد عرب دانسته، بلکه در گفتاری مداخله جویانه با فرهنگ و تمدن هفت هزار ساله این سرزمین تلاش می کند، اصالت و نژاد مردمان با فرهنگ این مرز و بوم را با شیطنت زیر سوال ببرد!

اشتیاق و علاقه مردم ایران به خاندان امیرالمونین و سلسله جلیله سادات موضوعی نیست که نیازمند حمایت جناب حسن خان باشد. مردم ایران پس از حمله های وحشیانه خلفای سقیفه به کشورشان و جنایت های گسترده در کشتار مردان و اسارت و تجاوز به زنان و فروش آنها به عنوان برده با واقعیت های تازه ای آشنا شدند.

این مهر و محبت حضرت علی (ع) زمانی در قلب های ایرانیان جا گرفت که ناموس آنها از بازار برده فروشان مدینه به دست با قدرت و شان با منزلت علوی جمع شد، تا این موضوع بهانه ای برای دلداگی هزاران ساله مردم و شیعیان ایرانی باشد.

ایرانی ها به داشتن نسبت به امیرالمونین با نسل سادات افتخار می کند در حالی که سلمان فارسی ایرانی تنها اهل بیت منسوب به پیامبر بود و پس از آن نسل امامان شیعه از دامن پاک زنی ایرانی به نام شهربانو و فرزندی به نام سجاد ادامه یافت.

اگر به فخر فروشی باشد، این افتخار برای ایرانیان بس که دامادی چون حسین ابن علی دارند و این ننگ بر عرب ها که هم نژاد و فرزند پیامبر خودشان را در کربلا سر بریدند!

اگر عرب برگزیده بود، چرا مادران امام سجاد (ع)، امام رضا (ع) و امام زمان (عج) از دامن زنان پاکدامن دیگر نژادها و اقوام دیگر بشر بودند؟

نکته جالب این است که پس از فوت پیامبر به رغم تلاش ۲۳ ساله ایشان برای حذف تفکرات جاهلی که از بلال حبشی تا سلمان فارسی را یکی دانسته و نژاد بی سواد و جاهل عرب را برتر می دانست، بازهم نژادی که آقای حسن خان به آن فخر فروخته هدایت نشدند و پس از کشتن دختر پیامبر و خانه نشین کردن جانشین واقعی اش، به مانند اقوام بدوی به همسایگان خود حمله کردند و به نام اسلام محمدی، دست به غارت و چپاول اموال زدند تا در سایه نام اسلام اموی و اسلام عباسی به لفت و لیس خودشان برسند.

جناب حسن نصرالله اگر مسلمان است، بعید است که گفته شریف پیامبر در مورد برتری نداشتن قوم و نژاد و رنگ و طبقه اجتماعی در این دین را ندانسته یا فراموش کرده اند که اگر چنین است بی شک تفکر جاهلی ۱۴۰۰ سال پیش با این همه فراز و نشیب از درون کاسه سر این جماعت بیرون نیامده است.

در سویی دیگر وقتی پیامبر سلمان فارسی، ایرانی غیور و دانشمند زمانه خود را به عنوان یکی از اعضای خانواده خود در مثال اهل بیت شریف شان به حساب می آورد، متوجه نژاد غیر عرب ایشان نشدند؟

العیاذبالله! نکند حرف های پیامبر هم دارای اشکال است و جناب حسن خان به مانند یکی از خلفای سقیفه که نگذاشت در آخرین لحظات کاغذ و قلم برای وصیت پیامبر به کنار بالین ایشان بیاورند، حالا پس از ۱۴۰۰ سال به دنبال کتمان رفتار و سنت زندگی پیامبر اسلام می باشد؟!

جناب حسن خان به عرب بودنش می بالد، اما ای کاش می گفت همان نژاد عرب که تا پشت دروازه های وین پیش روی کرده و سالها در اسپانیا حکومت کردند، چه کردند و چه ظلم هایی روا داشتند که آن گونه توسط مردم آندلوس و سایر کشورهای غرب اروپا بیرون ریخته شدند به حدی که نامی از اسلام اموی و عباسی در آن کشورها و مناطق دیده نمی شود؟

ماجرای شجره عرب درست کردن برای پیامبر همان قدر خنده دار است که زیر سوال بردن اصالت ایرانی ملت بزرگ ایران زمین! پیامبر اگر عرب بود که به خانه دخترش حمله نمی کردند و سر پسرش را در صحرای کربلا نمی بریدند و خاندانش را در کوفه و شام به اسم خارجی دور نمی گردادند!

جالب است که جناب حسن خان فاصله نسبت با ریشه و اصالت را نمی داند و با همین استدلال های کشکی که برخی دوستان وطنی احساساتی شده و دنبال جواب منطقی برای آن هستند به اصالت و ریشه های کهن ملی و وطن ما توهین می کند.

آیا تمام داشته های فرهنگی لبنان به اندازه هگمتانه پایتخت تابستانی ایران باستان هست که این گونه رجز عرب عرب و نژاد عربی برای ایرانیان می خواند؟

یکی دیگر از دوستان می گفت، صحبت های مشایی موجب واکنش او شده! به تاریخ های صحبت مشایی و جناب حسن خان دقت کردم، دیدم آن زمان هنوز مشایی چنین صحبت هایی را نکرده بود و در ماجراهای پس از انتخابات کسی دنبال این حرفها نبود.

گذشته از این ها مسایل داخلی کشور ما ارتباطی به یک خارجی ندارد، در بحث دخالت خارجی وقتی اوباما از یک موضوعی در ایران اظهارنظر می کند یا لولا داسیلوا رئیس جمهور برزیل برای سکینه محمدی درخواست تابعیت برزیلی می کند یا گفتار وزیر خارجه عربستان در مورد جزایر سه گانه، هیچ فرقی با اظهارات برشمرده جناب حسن خان ندارد.

کنار آمدن با این رویه یک بدعت دیپلماتیک و باز کردن دهان یاوه گویان ضد ایرانی دیگر در منطقه است، به این توجیه که وقتی دوستان ایرانی ها این گونه کل اصالت و ریشه های این سرزمین را زیر سوال می برند، ما چرا بر یکپارچگی و تمامیت ارضی آن حمله نبریم؟

از فردا روز باید منتظر اظهارات گستاخانه دیگران باشیم که با این صحبت های عجیب گریبان ضد ایرانی و دشمنی با مردمان این سرزمین را چاک کرده و با دشنه های آخته به جان آن خواهند افتاد.

حال با استدلال جناب حسن خان ما نباید زین پس به ایشان لقب موسیو حسن نصرالله بدهیم؟ چرا که مردم لبنان بیش از یک صد سال در زیر استعمار فرانسوی ها بودند و موی بلوند و چشمان آبی در شرق مدیترانه که زنان و مردانش به موی و چشمان سیاه شهره اند! هدیه بی سر و صدا و بدون درد و خونریزی برادران فرانسوی است که در بلاد عروس خاورمیانه به یادگار گذاشتند؟

یک سوزن به حسن خان، یک جوال دوز به مردم سرزمین ایران، نمی شود؟!